قدر این شاه را باید دانست

پادشاهی از وزیر خود خشمگین شد به همین دلیل او را به زندان انداخت.مدتی بعد وضع اقتصاد کشور رو به وخامت گذاشت. بنابراین مردم از پادشاه خود ناراضی شدند و پادشاه هرکاری برای جلب رضایت آنها نمود،موفق نمی شد.لذا دستور داد وزیر را از زندان بیاورند.هنگامی که وزیر در محضر او حاضر شد گفت:مدتی است که مردم از من روی گردان شده اند،اگر توانستی رضایت آنها را جلب کنی من نیز از گناه تو می گذرم.وزیر گفت:…

من دستور شما را اجرا خواهم کرد،فقط از شما می خواهم تعدادی سرباز به من بدهید.شاه گفت:نبینم که از راه اعمال خشونت بر مردم وارد شوی.سرباز برای چه می خواهی؟ وزیر گفت:من هرگز هدف سرکوب کردن ندارم.شاه با شنیدن این حرف تعدادی سرباز به وزیرش داد.شب هنگام وزیر به  هر کدام از سربازان لباس مبدل دزدان را پوشاند و به  هر کدام دستور داد که به تمام خانه ها بروند  و  از هر خانه چیزی  بدزدند به طوری که آن چیز نه  زیاد بی ارزش باشد و نه زیاد با ارزش تا به مردم ضرر چندانی وارد نشود  و  هم چنین کاغذی به آنها داد و گفت در هر  مکانی که  دزدی می کنید این کاغذ را قرار دهید.روی کاغذ چنین نوشته شده بود:هدف  ما  تصاحب قصر امپراطوری و حکومت بر مردم است.سربازان نیز مطابق دستور  وزیر عمل کردند.مردم نیز با خواندن آن کاغذ  دور هم جمع شدند.
نفر اول گفت: درست است که  در  زمان حکومت پادشاه وقت با وخامت اقتصادی روبه رو شدیم،اما هرگز پادشاه به دزدی اموال ما اقدام نمی کند..این دزدان اکنون که قدرتی ندارند توانسته اند  اموال ما را بدزدند،وای به روزی که به حاکمیت دست یابند.نفر دوم نیز گفت:درست است،قدر این شاه را باید دانست و از او حمایت نمود تا از شر  این دزدان مصون بمانیم.و همه حرف  های یکدیگر را تایید کردند و  بنابراین تصمیم گرفتند از شاه حمایت کنند.

 

 

/ 5 نظر / 11 بازدید
ღ❤ღ عبـــ♥ـــاس ღ❤ღ

باران ببارد یا نبارد چتر داشته باشم یا نداشته باشم پاییز باشد یا نباشد هیچ کدام برایم فرقی ندارد من از تمام رمانتیک های آبکی خسته شده ام ...!!! سلام خوبین؟؟ وبتون عالیه قالب و پست ها تون هم همینطور وب منم سر بزنین نفستون گرم

نوید

جالیب بود دادا مرسی

نوید

کچله میره آرایشگاه معذرت خواهی میکنه یه پسره به باباش میگه بابا جات خالی یه شعبده باز بود که یه کبوترو تبدیل به اسکناس 1000 تومنی کرد پدر میگه: این که چیزی نیست مامانت صبح 100.000 تومن رو تبدیل به لوازم آرایشی و لباس کرد اولی: آقای دکتر، من فکر می کنم عینک لازم دارم. دومی: بله حتما! چون این جا مغازه ساندویچ فروشی است! طرف يه سي دي ميخره، ميبينه سوراخه، ميره پسش ميده! - زندان بان به زندانى گفت: همسرتان به ديدن‏تان آمده است. زندانى گفت: كدام يكى ؟ زندان‏بان گفت: مرا مسخره كرده‏اى؟ زندانى گفت: نه، چون من به جرم داشتن دو زن به زندان افتاده‏ام

ali

سلام زیبا بود[گل]

ali

با سلام و با تبریک فرا رسیدن ایام ولادت بزرگ پیامبر الهی ، مبشر مهر و دوستی ، صلح و آرامش ، آینده های زیبا و ... بر شما و تمامی مسلمین جهان مبارک باد[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] در ضمن از غیبت نسبتا طولانی ام عذر خواهی میکنم و از ابراز محبتتاتون کمال تشکر دارم ، [گل][گل][گل]